8


با فصل سردی که دست های بی شکوفه اش را
به سر و روی بهار من کشیده است
چکار باید کرد با نغمه هایی که ، خفته اند در روزهای صامت نوروزم
دست های الهه ای که روبنده ی سیاه بافته از کهنگی و بی عشقی به تن کرده
در خانه من می گردد
و شکوفه های جوانه زده بر تنم را
بی رحمانه پرپر می کند
من قربانی بی رونقی اجاق خانه ای شدم که در آن همه چیز بوی کهنگی می دهد
بوی زمان تنفر از جنس زن
بوی خانه های در بسته و زن های سر تا پا پوشیده ی اندرونی ...
این روزها
شبحی ... الهه ای ... سایه ای ... مردی ...
دنبال من است ...
و چادر بی عاطفه ی سیاهش را
بر سر روزگار عشق و دلدادگی من می اندازد
تا از شکوفه های من
باد صبا بویی نبرد
نکند گلبرگ کوچک شاداب و جوانی
آفتاب را بوسه زند ....


7

وقتی من نیستم

کی برای دیدنت تا رودگاه میاد ؟

کی میبردت جمشیدیه ؟

کی کیف لپتاپتو برات میاره تا کمی خستگی در کنی ؟

کی مجبورت میکنه تو زمستون شیرموز یخ زده بخوری ؟

کی وقتی تو نیستی حتی از خونه بیرون نمیره تا تو بیای ؟

کی تمام شب رو یه پهلو بدنش خشک مشه تا صبح بیدارش کنی ؟

کی وقتی سردته برای دستای یخ کرده ات نگران میشه ؟

کی دستتو میگیره تا باهاش برقصی ؟

کی شبا نق میزنه تا شاید بهش زنگ بزنی ؟

کی التماست میکنه یه ذره بیشتر بمونی ؟

کی همیشه منتظر اومدنت میمونه و به کم راضی میشه ؟

کی میبخشدت حتی وقتی معذرت خواهی نکنی ازش ؟

کی تنهاست ؟

کی تنهای تنهاست ؟

کی ...


6

اصلا میدانی چیست ؟ 

عاشقتم 

اصلا میدانی ؟ 

نمیخواهم این فاصله را

نمیخواهم این راه را این سفر را این دوری را

فاصله 

تجربه ای بی حاصل است

و من در بستری که عشق مجابش کرده بود

تنها

اصلا میدانی ؟ 

خودم را به تو میرسانم

از تمام این فاصله ها 

از تمام این کوه ها ، دره ها 

پر میکشم 

آغوش تو

گندم زار آرامش است راستی

راستی میدانی ؟

رنگی رنگی میخواهمت

5

گفتی می مانی ، تا زمانی که بگویند نمان ... نگفتی تا وقتی که غرورت را نشکنند !

گفتی گریه نکنم و اشک نریزم ... گاهی گفتی اما نگفتی طاقت گریه هایت را دارم و روی من اثری ندارد !

گفتی اهل مادیات نیستی و خرج کردی .... اما نگفتی بخاطر مادیات میتوانی فراموشم کنی !

گفتی بخاطر من خیلی چیزها را کنار می گذاری ... اما نگفتی غرورت را کنار می گذاری بخاطرم !

گفتی دوستم داری ... اما نگفتی تا ابد !

گفتی با منی ... اما نگفتی بدون من نمی مانی !

گفتی و نگفتی ... راست می گویی ، حق با تو است ... نگفتی و مسئول نا گفته هایت نیستی ...

اما من تصورشان کردم ...

من وقتی مرا می بوسیدی و وقتی مرا لمس می کردی ... همه شان را تصور می کردم ، با هر نوازش تصور می کردم ، با هر بوسه در ذهن خود تکرارشان می کردم ...

میدانی چرا ؟ چون معنی بوسه همین است ! چون معنی عشق همین است ...

نگفتی و مسئول نگفته هایت نیستی ، راست می گویی ... از این لحاظ آزادی

اما ... همه ی تنت بوی مرا می دهد ، همه ی تنت افکار و تصورات و آرزوهای مرا پر پر می کند ، فریاد می زند ...

جای داغ بوسه های من می ماند ، حالا اگر مسئول نیستی ... مسئول نباش ...

باشد ... مسئول نگفته هایت نیستی عزیزم اما اگر عاشقی ... مسئول تصورات من هستی

... گفته و نا گفته ای بس نکته ها کین جاست ...

4

دانه دانه از دل انار ... از دل انارِ دل من ،

برایت دانه دانه میکنم یکدانه دلِ انار دلِ دامن چمنی ، دختر فصل بهار را ....

میلغزد گرم و قرمز روی انگشت هایم خون ... از قلبی که دارم در دست ،

تکه تکه برای تو ، عروس می شوند ...

هر دانه می لغزد به دل ظرف آبی ... آبی به رنگ پیرهن تو ...به رنگ آسمان ... به رنگ پرواز ... به رنگ تو

انارها را ، دانه دانه های شفاف و رخشان را ، مشت مشت بر میدارم

میریزند هوا ، بالا میروند ...پرواز می کنند ... می بارند

در آسمان رهایشان می کنم ، پرواز می کنند روی سرت میریزند

قلبم قطره قطره روی سرت می بارد ... مبارکت باشد این عشق ... مبارکت باشد قلبم


3

فکر کردم بینمان فقط بوسه است و عشق بازی

فکر کردم روی تخت خوابمان حرف نمیزنیم ، آغوش میگیریم

گریه نکرده بودم جلوی چشم هایت اما ...

تصور میکردم طاقت اشک هایم را نخواهی داشت

چه قدر کودکانه تصورت کرده بودم

کودکی دل نازک تصورت کرده بودم

من نمیدانستم زندگی چیست

نمیدانستم مرد چیست

نمیدانستم میگویند دوستت دارم از صمیم قلب و طاقت آوردن کنار قلبی که دارد آتش میگیرد یعنی چه

نگفته بودی ... نگفته بودی نمیگذارم آب توی دلت تکون بخورد

اما من تصورش کرده بودم برای خودم

نگفته بودی ، همش تصورات من بود ... اما خورد شدم از بابت این تصورات

آره ... گل من ، برای دفاع از خودت مگر چی داری بجز چند تا دونه خار پِرپِرک ...

2

تو بودی و همه اش تو بودی ، گرفتن بازوهایت شیرین بود ، اعتراف نکردند دست هایم ولی میدانم ، میدانم که پوستت داغ بود . کوچه ها دور و برمان پرسه میزدند و خالی از دست رفته شان را باز میافتند در قدم های ما .

خانه ی من خالی و سرد است . چرا بروی ؟

آهنگی که مرا در خود شست ...

دست دراز کردم . گرفتی ...

تا حالا رقصیدی ؟

برق شیطنت در چشمان من ... برق ناباوری در چشمان تو ... همه اش یک لحظه رخشید و بعد

من میان دست های تو میرقصیدم .

نه

تو گفتی ، ولی من نگفتم ... نه

من هم نرقصیده بودم

مثل نسیم از سر موهای من برخاسته بودی و دور من می پیچیدی .

دیدمت ... مه سان دیدمت ... قشنگ بودی ... زرنگ بودی

نمیدانم کی صبح شد ولی برای من دیگر شب و روز نمانده است عزیزم ... کاش مرا همان روز با خود برده بودی .

حالا مانند گل گندمی هستم که باد آن را می رقصاند و میرقصد دورش ... بی انصاف مرا با خودت ببر یک بار ... ریشه هایم به تو عادت خواهد کرد ، باور کن ... قول میدهم

87

وقتی تو اینجایی
دنیا همین خونه است
حالا بگو تو باز هم
این زن یه دیوونه است
وقتی تو اینجایی
حواترین می شم
عاشق ترینِ آدم
روی زمین میشم

7

چاشتگاهی آفتاب روزی از خرداد

داغِ داغ ، آنسانک

لاشه ی هر سایه پای ذات خود بیهوش می افتاد

دشت روشن بود و در من آتشی نشناخته روشن

ما جدا از هم ولیکن سایه های چاشتگاهیمان

درهم و با هم یکی گشته

شاهد این وحدت و یگانگی خورشید

ناگهان دیدم !

سایه مان کمرنگ شد ، بیرنگ شد ، گم شد !

تکه ابری بود ، با چادر سیا نامحرم خورشید را پوشید !

1

بدرخش

 - می خواهد که بگوید در این شب سیاه -

ثانیه رفته از دسته ی جام به گلوی تو

من نمیدانم

آفتاب کدام سحر گاهم

ماه سانِ من

امشب طلوع تنم در شب باش

برق لطافت خورشیدکی ، ماهی ، ستاره ای ، تولدی ... ماه سانِ من

بتاب ... از برق نقره فام من تا نور ... نور ... نور

پاشیده روی حرم خیال

روی جام

روی گره شده ی دست هایت دور گردن من

از لای لایِ

تاب دارِ

بی تابِ

موهای سیاه من

چشم های بسته ی تب دار من

روی لب های من

...

آوارگیِ لباس هایمان

بی خانمانی کفش هایمان

تنهایی رخت خواب

ما کجاییم پس ؟

تنها ..

... تنها ...

تنها

.

.

.

شبنم

خرداد 90

86

اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

تولدم

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو

بر پرده های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا ......

84

و مرا باد برده است

و مرا باد تنها برده است

و حتی باد هم با من

زنبقی

یا شقایقی

حتی قاصدک کوچکی را

همراه نکرد

و من همچنان

هو هو کشان تنهایم

83

من با خود فکر میکنم

که روزی در ناکجای زمان

وقتی دست هایم را گرفتی

به تو بگویم

چقدر تلخ و سنگین بود 

چقدر خالی شدم

لحظه ای که دست هایت از دست هایم سر خورد

و قدمهایت به سوی دور رفت

.......

هر روز به آن نما نگاه میکنم

که دوباره در آن نما نزدیک شوی

82

نمی توانم

... نمی توانم

... نمی توانم ...

مرا بخواه

مرا بگیر

مرا ببر

مرا بکش

تار تار تار

پود پود پود

رگ به رگم نام تو شد

قطره به قطره 

خود به خود

رشته به رشته

مو به مو

نفس نفس میزنم

از تو دم می زنم

نیستی نیستی نیستی نیستی

کجایی کجایی کجایی کجایی

بیا بیا بیا بیا

اگر رسم روزگار این است

میشکنم میشکنم میشکنم

رسم ، فاصله ، خودم

را


81

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

 

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

 

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

 

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

 

ه.الف سایه

هرگز نبوده قلب من ، اینگونه گرم و سرخ

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


شاملو

80

من همه ی چراغ های خانه را کشتم

باور کن ... خوووب کشتم

خواهش میکنم

بیا و بتاب

79

تو تو به من بگو ... چند قدم تا تو ؟ نزدیکِ نزدیک نمی آیم ... همینقدر که دست هایت به من برسند خودم را پرت میکنم در دستانت 

78

آبگینه را قربانی کردم

پیش پای قدمت به خانه

آبگینه نمیخواهم

خودم را در جام شراب چشمان مستت می جویم

دلربا تر است ، می دانم

اگر لبخند زدی ...

نیک است

اگر بوسیدی ...

زیبایم

77

این روزها که هی شب می شوند

و هی صبح می شوند و شب می شوند

صحبتم با این روزهاست

هی شب می شوید و هی صبح می شوید

بس نیست این همه دقایق ؟

هنوز هم انگار

برای گذر زمان ، قربانی می خواهید

هی روز می شوید و هی شب می شوید

حسابتان از من جداست

سالهاست که شما مرا دست به دست گردانده اید

چند صباییست خود را به نسیم سحرگاه سپرده ام

1

76

درد تاریکیست درد خواستن ...

75

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست  

همین جاست ، همین جاس ، همه خانه بگردید 

74

یارب برس امشب به فریادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید

73

چند درکوي تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم
ميروم تا به سجود بت ديگر باشم
باز اگرسجده کنم پيش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز و تقافل تا کي
طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني که شويد جسم خاک

هستيم زآلودگي ها کرده پاک

 

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايهء مژگان من

اي ز گندمزارها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

 

اي دل تنگ من و اين بار نور؟

هايهوي زندگي در قعر گور؟

 

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هرکسي را تو نمي انگاشتم

 

درد تاريکيست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

 

 

آه، اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

 

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، اي بيگانه با پيرهنم

آشناي سبزه واران تنم

آه، اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه، آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغي در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

 

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

آه  مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

 

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

 

اي نگاهت لاي لائي سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

 

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي


فروغ

شی وحشت


همان طور که وعده داده بودیم گروه ادبیات گمانه‌زن (آکادمی فانتزی) سومین برنامه‌ی «شب‌های نویسندگان» خود را امسال با همکاری فرهنگسرای ملل برگزار می‌کند. این برنامه که روز شنبه ۱۳ آذر ماه برگزار می‌شود به بزرگداشت سه نویسنده‌ی بزرگ سبک وحشت اختصاص دارد 
آدرس فرهنگسرای ملل:
خیابان شریعتی، بلوار صبا، خیابان قیطریه، پارک قیطریه، فرهنگسرای ملل
زمان:
15:00 الی 17:00

70

به چه می اندیشی ؟
 پشت این پنجره ها 
پشت نور و سایه ها 
در کنار بی سبب روزن تنهایی خویش 
به نوای جاری از عمق سکوت 
تو چه بیهوده دلی خوش ساختی 
به یکی هزار خوش خوان چموش ؟
 به یکی پرنده ی پاکِ نجیب ؟ 
به نوای آشنای عاشقی قریب ؟
 یا به یک عطر نوازشگر گرم ؟ 
به چه می اندیشی ؟ 
همه اش بود فریب ؟ 
پشت آن چهره ی خوش خنده ی شوخ
 پشت آن نرگس مستانِ خموش
 پشت آن همهمه ی لعل خوش آواز کبود 
چه شد آن نامه ی سر بسته ی فارغ ز دروغ ؟ 
چه شد آن زمزمه ی شبانه ی عشق و سرور ؟ 
چه شد آن مهر و وفا که به نامش نامه ی دل دادی ، دفتر جان بستی ؟ 
همه اش رفت به باد ؟
 همه اش گشت تباه ؟
همه اش رنگ و ریا ؟
 به چه امید زدی حلقه به در ؟ 
که بدی جان و دل و دینت را ؟
 پشت این پنجره ی بسته ی تار
 پشت این خستگی از دود و غبار
باغ پر بلبل و گل نیست دگر 
راه بی گرگ و خطر نیست دگر 
دل خسته ، دل تنها ، تو ای بلبلِ من
 پشت این پنجره ها 
دل شبنم خبر از عشق نمیگیرد باز